تبليغاتX
http://www.safayesaba.blogfa.com/مجردی شیرین ..... ! مجردی شیرین ..... !
تو زندگی همه ما لحظات قشنگی هست / کافیه ذهنمون بتونه پیداشون کنه .....

تموم شد .....

دیگه اینجا نخواهم نوشت .....

وقتی حریم خصوصی ای نباشه نوشتن معنا نداره .....

شاید برگشتم ....

اما یه جای دیگه .....

به دوستام خبر میدم .... اگه خواستین لینکمو از دوستام بگیرین ....

دلم یک دنیا شکسته .....

برای همتون دلم تنگ می شه ....

وتموم !

نوشته شده توسط صبا در ساعت 23:4 | لینک  | 

وقتی ازدواج کرد همش ۱۵ سالم بود . ازدواجش یکی از آرزوهای بچگیم بود و شب عروسی اش یکی از قشنگترین شبهای عمرم!

اغراق نیست اگه بگم از فردای عروسیش دوست داشتم بچه اشو ببینم . یه حس عجیب واسه دیدن و لمس کردن یه کوچولو که مادرش اون باشه همیشه باهام بود .

۶ سال بعد تو یه پاییز قشنگ اون کوچولو به دنیا اومد. هیچوقت اولین باری که دیدمش رو فراموش نمی کنم . پوست سفید و چشمهای درشت مشکی اش از پشت شیشه می درخشید . یادمه اونروز تا شب دلم هزار بار هواشو کرد . لپ های نازش بدجوری یادم مونده بود .

اون کوچولو با اومدنش یه دنیا شادی رو آورد . با هرلبخندش هزار تا لبخند مهمون خونه هامون کرد . واقعا نمی دونم شادی اونروزا رو چجوری توصیف کنم .

از همون سه چها ماهگی هممون فهمیدیم این کوچولو چقدر باهوشه . کارایی می کرد که هیچ بچه ای تو اون سن نمی کرد .بهش می خندیدیم . کاراش قشنگ بود . اما ... اما .... هیچ کس نمی دونست اون کارا واسه اون کوچولو عجیبه . هیچ کس حتی فکرش رو هم نکرد .

گذشت و گذشت ....

کوچولوی قصه ی ما قد کشید . دندون در آورد . راه افتاد . خندید . ۲سال و نیمش شد . اما حتی یه کلمه هم حرف نزد . همه گفتن وقت زیاده بالاخره حرف می زنه . و من به مادرش گفتم دکتر رفتن که ضرر نداره! کاش نمی گفتم .... کاش می ذاشتم تو شادیشون بمونن ... کاش هیچوقت حرف نمی زدم....

تو تموم این مدت دعا کردم هیچی نباشه ... دعا کردم خدا لطفش رو ازمون دریغ نکنه ....

اما .....

هفته ی قبل تشخیص قطعی شد .اتیسم ! و چه تلخ .

دنیای ساکتی که این کوچولوها توش گم شده ان و از هوش زیادشون درست استفاده نمی کنن . بدون هیچ علتی ... بدون هیچ درمانی ... بدون هیچ حرفی!

شکستم ...

دور وبرم پر از کودکانی است که هر لحظه که بخوان داد می زنن : مامان ... بابا ...

دور وبرم پر از وبلاگهایی است که از شیرین زبونی های کو چولو ها نوشته می شن ...

و تو بغلم کودکی است که با یک دنیا هوش و زیبایی در دنیای خاموشش گم شده است ..... وکنارم مادری است که با ایمان عجیبی هر لحظه نهیبم می زنه : " درست می شه صبا . ناشکری نکن" ...

وگاهی من می مانم و کودکی که وقتی تشنه اش می شود  جای گفتن " آب " دست من رو به سمت آشپزخونه می کشه .... بغض می کنم  .... دلم یه جوری می شه ....

بعد از یه هفته من مانده ام و حسادتی عمیق به ایمانی عمیقتر که از آن مادری است که اندازه ی تمام دنیا دوستش دارم  و چشمهای اشکی ای که انگار خدا هم نمی بیندشان ....

خدایا هستی؟ ! 

پ .ن : فقط یه نفر می دونه که این کوچولو و مادرش کی هستن . هیچی نپرسین که هیچی نمی گم .

نوشته شده توسط صبا در ساعت 19:30 | لینک  |