چرا این روزها اینقدر عجیب شده ام ؟
شده گاهی لا به لای موهایت را پر کنی از گل مریم تا خدا یادت باشه؟
شده گاهی وسط تابستان هوس برف بازی کرده باشی؟
شده گاهی بخواهی مثل کلاس اولی ها کوله پشتی بندازی و مقنعه سفید بپوشی؟
شده گاهی دلت بخواد مادر یه دوقلوی ناز باشی؟
شده گاهی سه ساعت با فرمولهای فیزیک حرف بزنی ؟
شده گاهی از سکوت یه بچه هزار بار بغض کنی؟
شده گاهی حاضر باشی تمام لحظه هایت را بدهی تا یه کوچولو یه بار بهت بگه "خاله" ؟
شده گاهی دو ساعت به ماه نگاه کنی؟
شده گاهی برای یه بچه ی خوابیده رو پات درد دل کرده باشی؟
شده گاهی واسه ی شیطنت هات از خدا خجالت بکشی؟
شده گاهی بخوای ساعتها دست های باباتو بگیری تو دستات؟
شده گاهی حوصله ی خواننده های وبلاگتو سر ببری با " شده گاهی" ؟!!
پ .ن : خسرو شکیبایی رو دوست داشتم . هنوزم باور ندارم که رفته . شاید "خواهران غریب " رو صد بار دیدم . خواهران غریب قسمتی از کودکی منه . دلت خواست فاتحه ای بخوون براش .
می گم : نارنجدونه رفته که رفته ها . خبری ازش نیست . نگرانشم. جوونه . بار اولشه !
می گه : " نه بابا . داره بهش خوش می گذره خب ! "
می گم : بستگی داره خوش گذشتن رو چی معنی کنی . مثلابه قول علی نق نقو هم خوشت بیاد هم دردت بیاد . حالا می تونه اول خوشت بیاد بعدا دردت بیاد یا اول دردت بیاد بعدا خوشت بیاد. به نظرت نارنجدونه کدومشه ؟ ![]()
یاد حرف ناصر افتادم که بهم گفت : " صبا خانوم لطف کن اگه ازدواج کردی" متاهلی شیرین" راه ننداز که هممون سرخ و بنفش و آبی می شیم !!!! "
پ .ن : نارنجدونه خانوم مبارکه ! شیطنت مارو ببخش .
واقعیت اینه ! من تو اکثر لحظه هام جای خالیشو حس می کنم . تو تموم سختی ها نبودنش آزارم می ده . تو بیشتر لحظه های اشکیم جای دستهای گرمش رو شونه های تنهام خالیه . کیه که اینجوری نباشه ؟ کدوم از ما می تونیم بگیم که هیچ نیازی به طرف مقابل نداریم؟ نیازی به عشق نداریم ؟! نیازی به محبت ؟ به بوسه ؟ نیازی به لمس گرمای بدنش نداریم ؟! نیازی به آرامشی که تو نگاهش باشه نداریم؟
اما حقیقت زندگی ما چیز دیگه ایه ! دور و برم چه تو نت چه بیرون اونقدر زندگی ها رو دیدم که فدای هوس بازی یه نفر شده .... اونقدر دخترها رو دیدم که بعد از ازدواج به هر دلیلی محدود شدن و افسرده .... اونقدر زنهای زیبایی دیدم که نگاه هیز همسرانشان شدیدا آزار دهنده اس .... حتی دیدم که مردی به راحتی جلوی زنش از اندام زن دیگه ای با شهوت حرف بزنه .... نگین که شما ندیدین .... نگین که دارم دروغ می گم .... منم تو همون کشوری نفس می کشم که اکثر شما هستین !
بر عکسشم هست .... زنهایی که نه مادر خوبی هستند نه همسر پاک و نجیبی ..... به راحتی خیانت می کنند .... زنهایی که با مهریه مرد رو بیچاره می کنن ..... اینها هم هست .... اما به نظر من خیلی کمتر ! شایدم چون من بیشتر به رفتارهای جنس مذکر دقت می کنم به نظرم اینجوریه . نمی دونم !
دوست عزیزی که گفته بودی من متناقضم .... تناقض من نیستم ! تناقض بین نیاز من به یه تکیه گاه و این تلخی هاست . مردی هوس باز فقط به تنهایی ها و رنج هایم اضافه می کنه . من متناقضم ؟ نیستم . تنها مشکلم اینه که فکر می کنم اعتماد کردن به اغلب مردها نیازمند شناخت طولانیه . همین !
من نخواستم هیچ خواستگاری منتظرم بمونه ... فقط خواستم فرصت شناختن داشته باشم .... مردها از چی فرار می کنن که اکثرشون این فرصت رو بهت نمی دن ؟
می دونید چندتا کامنت خصوصی برای پست ۶۴ بود که پسرها گفته بودن :" فکر کردی چی؟ اگه رختخواب نباشه مگه بیکاریم ناز بکشیم ! " ؟؟؟
سوال من اینه : اگه زن به هر دلیلی نتونه بعد از ازدواج به مرد لذت بده تکلیف اون زندگی چیه؟
پ .ن ۱ : من می تونم تو وبلاگ هیچ شوخی ای نکنم ! می تونم از سوتی هام / از شیطنت هام نگم ! همه ی ما شیطنت داریم . قرار نیست از رو این شوخی ها راجع به من قضاوت کنین .
پ. ن۲ :اگه من آدم بدی ام . اگه به نظرتون صداقت و متانت گذشته رو ندارم . می تونید مثل مهتاب فال بگیرین تا حافظ بهتون بگه که با" صبا " نپر . نه مهتاب جون ؟![]()
پ. ن ۳ : می تونید بگید چی مجردی منو شیرین کرده ؟ شاید جواب یه جورایی به بحث های اخیر ارتباط داشته باشه !
پ.ن ۴: دوستان مذکر قبل از عصبانی شدن دقت کنین که من همه جا گفتم "اغلب " مردها . نه همشون!
پ.ن ۵: کامنت خصوصی گذاشتن هم جنبه می خواد . تویی که هر چی دلت می خواد می گی من زیادم تحمل ندارما !
می گم : کلا کی باید پادگان باشی ؟کی می آی؟
می گه :" امروز رو پیچوندم . وگرنه الان باید پادگان بودم . اگه بتونم فردا هم " ۲دره " می کنم ! "
من هی می خونم : اگه بتونم فردا هم " ۲باره " می کنم!!!! ( تایپ انگلیسی رو تصور کنین )
بالاخره فهمیدم چی می گه ! بهش گفتم : فکر کردم ترتیب کسی رو دادی اونجا !
می گه : " نه عزیزم ! خیالت راحت . موجود مونثی یافت نمی شه اونجا ! "
تو دلم فکر کردم نه اینکه اگه یافت هم می شد کاری می کردی ؟
تو دلم به جاش جواب می دم : " اگه موجود مونث تو باشی تجدید نظر می کنم " منم جواب می دادم : مرد ه و حرفش ها !!!
پ.ن : خب من دلم تنگ می شه ! نمی شه منم برم سربازی ؟!
هوس می کنیم بریم اونور رودخانه .... داداشم دست زنشو گرفته ..... خواهرم دست شوهرشو .... داداش کوچیکه دست دوتا کو چولو رو .... کف رود خانه سره .... دستمو گذاشتم رو یه سنگ .... لحظه ی بعدی تو آب افتاده بودم .... دوتا کو چولو خندیدن .... خواهرم دستمو گرفت .... داداش کوچیکه تیکه انداخت .... داداش بزرگه اونقدر غرق زنش بود اصلا ندید .... به کو چولو ها خندیدم .... بلند شدم .... رفتم اونور آب .... دست هامو نگاه کردم .... خالی بود .... هیچ دست مهربونی توش نبود .... اشکهام با آب رود خونه قاطی شد .... کسی ندید ..... بازم به کوچولو ها خندیدم ! دلم باز شد .... فکر کردم امشب ..... اینجا..... تو این لحظه که کسی حسم نکرد قلبی که یه روز مال من می شه داره چی می کنه ؟ جوابی پیدا نکردم .... بی خیال صبا .... مجردی شیرینتو بچسب!
پ .ن ۱: چرا پست قبل اندازه ی نظرهای غیر خصوصیش نظر خصوصی هم داشت ؟؟؟! چرا عصبانی می شین؟ چرا وقتی عصبانی می شین خصوصی می شین؟
پ .ن ۲ : شاید جواب بعضی دوستان راجع به رابطه من و " جوون " این شعر فروغ باشه :
اگر به سویت این چنین دویده ام / به عشق عاشقم نه بر وصال تو
اگر به سویش این چنین دویده ام .... به عشق عاشقم نه بر وصال او !
اول دبیرستان که بودم از پسر خاله ام خوشم می اومد . باهاش بزرگ شده بودم .تو عالم بچگی از شیطونی هاش خیلی خوشم می اومد . محبتم پاک بود . پسر خاله رو واسه خودش دوست داشتم .
دوم دبیرستان یه پسری بود تو راه مدرسه که چشماش سبز بود . همیشه نگاهش دنبالم بود . نمی دونم چرا سعی می کردم جلوش خوب به نظر بیام ! پسر خاله رو هنوز دوست داشتم !
سوم دبیرستان گاهی با دیدن پسر خاله نفسم می گرفت! با دیدن اون پسر مودب می شدم !
سالی که کنکور داشتم هم پسر خاله رنگ باخت هم اون پسر!
دانشگاه که رفتم دیگه هیچ کس جالب نبود . دل من محکمتر از این حرفها شده بود یهو .
سال دوم دانشگاه خاله سر بسته گفت که دوست داره عروسش بشم ومن چه راحت گفتم "نه " !! و چه خوشحال عید امسال رفتم عروسی پسر خاله .
سال سوم دانشگاه که بودم در یه حرکت انقلابی مامان بانو بدون توجه به غر غرهای من هفته ای یه خواستگار راه می داد
ومن باز هم چه خونسرد دلم برای هیچ کس نلرزید .
مهندسی که می گفت سالها دنیا رو بگرده مثل من پیدا نمی کنه یه هفته بعد از جواب منفی من چه راحت دوماد شد !؟ یا نمی دونست دنیا چقدره ! یا سالها !!
جوون ۳۱ ساله ای که به صراحت گفت می خوام تو مادر بچه هام (!؟) باشی یه ماهه مادر بچه هاش عوض شد . شب عروسیش منم دعوت بودم . نمی دونم چرا چهره ام اون شب طعم تلخ پوز خند داشت !
دانشجوی پزشکی ای که مادرش می گفت پسرش اسم من از زبونش نمی افته و اگه بگم نه افسرده می شه . سر یه سال که از خواستگاریشون از من می گذشت بچه اش یه ماهه بود .
ومن روز به روز دلم بیشتر سنگی شد ! من و امثال من می خواهیم به چیه این مثلا مردها تکیه کنیم ؟؟
دل سنگی من ترجیح داد محبتشو بده به یه جوون دور که اگه نامردی ای هم هست نبینه . اگه تزلزلی هم هست حس نکنه . اگه نگاه تحقیر آمیزی هم هست باور نکنه . اگه عشقی هم هست هیچ وقت نفهمه !!
مگه اغلب مردا می دونن عشق چیه ؟ اونا بیشتر می دونن رختخواب چیه! همین .
زمان : یه شب از شبهای خدا
همه هستن . تقریبا تموم آدمهایی که تو این چهار سال شناختم ! دختر .... پسر.... استاد .... انتقالی .... مهمان .....! نگاه به قیافه ها می کنم . اثر گذر زمان تقریبا رو همه معلومه .
معلومه که وقتی یه مشت جوون با خاطره هایی به قدمت ۴ سال کنار هم جمع می شن چه لبها که به خنده باز نمی شه و چه چشمها که اشکی نمی شه .
"مرز پر گهر" می خونن ...... از سوتی های همدیگه تو این چهار سال می گن ....... دخترا به لقب هایی که به پسرا دادن اعتراف می کنن ....... پسرا به حرفهایی که پشت سر دخترا می زدن! هر دو گروه به یه زوج جوون که تو این مدت دل بستن به هم تبریک می گن ...... از دید زدنهای اون دو نفر می گن .... از این که چقدر تابلو بودن ..... از روزی که پسر از دختر جواب گرفت و به همه شیرینی داد می گن ..... از استا دها امضا می گیرن .... یاد استادی می کنن که دیگه نیست ..... فاتحه می خوونن ..... به تقلب هاشون اعتراف می کنن ..... و.....
من تقریبا ساکتم . داره پذیرایی می شه . می خواستم آب پرتقالم رو بخورم که یه بچه ی شیطون می زنه زیر دستم . بعدم می گه:" وای خاله ببخشید ." تقریبا با آب پرتقال شسته شدم .اومدم جوابشو بدم که یه صدای مردونه گفت : " شرمنده خانوم فلانی! این آتیش پاره خواهر زاده مه !" می خندم و می گم : مشکلی نیست . پسر بچه ول کن نیست .می گه : "داییییییی! خب من آب پرتقال می خوام . " من می گم : مگه تموم شده ؟ همکلاسی دایی صفت (!) ما جواب می ده : " آب آلبالو هست . شما بفرمایید . " من می گم : خب بیایین شما مال منو بخورین منم مال شما رو می خورم !!!!![]()
![]()
هنگ کرد یه لحظه ....سعی کرد اصلا به روی خودش نیاره ..... پا به فرار گذاشت . مردم چقدر ذهنشون خرابه خب !
بمونه که تا آخر شب دوستا م چقدر تیکه انداختن و من چقدر خجالت کشیدم . اگه اون آتیش پاره رو گیر بیارم تو آب پرتقال خفه اش می کنم!
ساعت شد ۲...... بالاخره حل شد ...... یه منفی رو اشتباه می کردم .
می خواستم بهش اس ام اس بدم اما دیر شد . حتما خوابیده . دیشبم وسط حرفهام خوابش برد . خودمم خوابم برد البته . امروزم یادش نبود که وسط حرفم خوابیده ..... یادش نبود که داشتم باهاش درد دل می کردم ........ اصلا کی یادش می مونه ؟؟!
وای صبا! چه بد اخلاق شدی یهو . دعوات کنم ؟!
خودکار می گیرم دستم .....می نویسم و می نویسم ....... چراغ رو خاموش می کنم.
صبح وسط فرمولها رو تو همون باطله می خونم و حس می کنم چقدر خوبه که می تونم بنویسم . دوباره می خوونمش:
"من اعتماد کرده ام به خواب وحشی بوسه هایت و چشم هایم را هر شب با باران می شویم . کسی چه می داند انبوه دردهای هزاره ی عشق را . افسوس که چیزی فراتر از یک سلام بود پیوند قلب های ما و در امتداد فاصله ی سبزمان هنوز هم مردم خواب های تعبیر نشده شان را می خندند و در انجماد قلب هایشان چیزی شبیه عشق می شکند . حرفی اگر می زنم تو می خندی و من موهایم را گره می زنم با باد و بوسه هایم را می دهم به باد صبا . با کدام لبخند چهره ی آیینه را شکستی و من که امتداد سایه ها را رج زده ام همیشه کوتاه می آیم کنار پلک های تو . با من بگو وقتی شب های من آبی می خواست کدام خدا بود که دریا را با مهربانی تو قسمت کرد ."
خوشم اومد .....آروم شدم ...... خندیدم و روزم رو شروع کردم !
پ.ن۱ : یه نفر افتاده تو وبلاگهای دوستام و راجع به من بد می گه . خواهش می کنم باور نکنین .
پ.ن۲ : دوست دارم اینجا همه با هم راحت باشن و مهربون ! دعوا راه نندازین . من با همین دعواها که البته خودمم توش مقصر بودم یه دوست خوب و محترم رو از دست دادم . مهربون نبودی نیا تو .
قبل از امتحان :
همه امیدشون به منه ! یه جورایی فکر می کنن خیلی بلدم . هر کسی یه چیزی می گه . می دونن اهل تقلبم و به هر کس بتونم کمک می کنم . اینجور وقتها همه التماس دعا دارن ! می خندم و می گم : باشه بابا! اینقدر می گین تا آخرش مراقب جامو عوض کنه ها !
مراقب که می آد تو کلاس ساکت می شیم . آروم به دوستم می گم : فکر کنم قبلا نگهبان جهنم بوده ها ! ببین چه خشنه !
دوستم می خنده .... من لبخند می زنم . مراقب داد می زنه :" خانوم فلانی ! پاشو بیا اینجا !"
رفتم ! اولین موجود زنده در شعاع ۲۰ متریم بود که اونم همین مراقب بود
ساعت ۹ صبح یه روز تابستون :
دارم می رم بیرون . هوس ماکارونی کردم . آخرش هم یادم می ره به مامان بگم و می رم . ظهر که می آم خونه بوی ماکارونی از ۴ فرسخی تو کوچه می آد !
قبل از یه امتحان دیگه :
به دوستم می گم : جون صبا گیج بازی در نیاریا . برگه تقلب رو زود بگیر ازم . حواست به من باشه . امتحان شروع می شه . جواب می دم . سخت نیست زیاد . تو با طله هم واسه مریم می نویسم . وقتی دارم از کنارش رد می شم ۳ بار برگه باطلم از دست هر دومون می افته !!
مراقب پشتش به ماست . آروم می گم : بیا آقا ! اینو بده به دوستم !!! نصف کلاس شنیدن . صدای خنده آبرومو می بره . مراقب هم خندید . نمی دونم شنید یا نه !
یه روز تو دانشگاه :
رفتم مدیر گروه رو ببینم . چندتا سوال دارم ازش .
۲ ساله که یه کیف رو دارم . خیلی کیف خوبیه . راحتم باهاش . یه کم بندش خراب شده . به مریم می گم : به جون خودم تا ظهر پاره می شه .
دارم با استاد حرف می زنم . کیفم ول می شه روی پاش !! همه وسیله هام پخش می شه کف سالن . استاد هم خنده اش گرفته هم دردش اومده . مریم می گه :" صبا حرف نزن تو "
فینال جام ملتهای اروپا :
به داداشم می گم : آلمان می بازه ! من زیاد اهل فوتبال نیستم . داداشم می گه :" نظر ندی نمی گن کارشناس فوتبال نبودیا !"
آلمان می بازه ..... داداشم می خنده : " صبا فاصله بگیر ازم . "
***
مامانم می گه دلت پاکه که اینجوریه . من می گم مامان جان مگه فقط واسه ماکارونی و تقلب و بند کیف و فوتبال دلم پاک باشه
تو دلم : خدایا من اندازه ی همینا دلم پاکه ؟ احیانا که تاحالا به چیز دیگه ای فکر نکردم ؟!
پ .ن : از همه ی کامنت های پست قبل ممنونم .
همین یه جمله منو برد به سالهای دور :
من و آوا و سحر از دوم دبیرستان با هم دوست بودیم . همه جا با هم بودیم . لحظه های دوستی با اونارو دیگه هیچ جا تجربه نکردم .
سحر دختر خیلی خیلی خوبی بود . واقعا فرشته بود . پاک و بی ریا . اما خانواده اش خیلی سنتی و تعصبی بود . سحر رو خیلی اذیت می کردن . غم عجیبی همیشه تو نگاهش بود .غمی که با هیچکس قسمتش نمی کرد .
آوا دقیقا برعکس سحر بود . یه خانواده ی روشنفکر پولدار و تحصیلکرده داشت . خودش هم دختر خوبی بود اما واسه خودش زندگی می کرد . ندیدم نماز بخونه . ندیدم با حجاب باشه . اما دیدم که ایمانش و توکلش خیلی قویه .
ومن وسط این دونفر بودم . یه خانواده ی آرام و مذهبی ودر عین حال آزاد .
من و سحر عاشق تحصیل بودیم و آوا عاشق خارج ! ما سه نفر با وجود این همه تفاوت به طرز عجیبی با هم راحت بودیم .
گذشت و گذشت و گذشت ....
سال ۸۳ هر سه کنکور دادیم . راهمون جدا شد . آوا رفت دانشگاه آزاد . سحر با وجود رتبه ی خوب هیچوقت انتخاب رشته نکرد چون خانواده اش نذاشتن ! منم دنیام شد فرمولهای فیزیک . سحر با تموم غمی که داشت هنوزم دوست خوبی بود برامون . آوا یه کم عاقلتر شده بود و منم چسبیده بودم به درس . آخر هفته ها با هم بودیم و شاد !
تابستان ۸۵ بعد از مدتها با هم نشستیم سر یه کلاس . کلاس کامپیوتر بهانه ای بود برای با هم بودن . اونروزا سحر رو بعد از مدتها به شادابی دوران دبیرستان دیدم و شاد بودم .
آی دیم یادگار همون کلاسه . یادگاری لبخند قشنگ آوا و سحر! یادگاری چشمهای درخشان آوا وقتی یاهو آی دی رو قبول کرد ! یادگاری دل شاد هر سه ی ما !
شهریور ۸۵ سحر ازدواج کرد . شب عروسیش آخرین باری بود که دیدمش . شوهرش هیچ وقت نذاشت با هیچ کدوم از دوستای مجردیش ارتباط داشته باشه . اونا رفتن عسلویه ومن موندم و آوا و غم دوری سحر که هیچ کدوم باورش نداشتیم .
یه روز بارونی آبان ماه ۸۵ هم آخرین روزی بود که آوا رو دیدم . با هاش خندیدم و باهام خندید ...... لعنت به هر چی جاده ی شماله ....... لعنت به آوا که عشق سرعت بود .... لعنت به من که آخرین بار نبوسیدمش .
تا مدتها باور نکردم که دیگه نیست .... تا هفته ها خاطراتمونو مرور کردم .... به هیچ کس از غمم نگفتم .....اون ترم افتضاح درس خووندم ..... یاد گرفتم قوی باشم و قدر لحظه لحظه ها رو بدونم.... تن دادم به مصلحت خدا و تنهاییمو باور کردم .
و بعدها فکر کردم که خدا یکی رو می گیره یکی رو می ده . آوا رو می گیره اما قبلش تو مهر ماه ۸۵ "جوون" رو می ده .
برای اولین باربعد از ۲ سال برگشتم به اونروزا و برای اولین بار بازگو کردم که چه غمی رو تحمل کردم .
الان چشمام اشکیه .... دلم تنگه ..... دلم تنگه ..... دلم تنگه ...... زود قضاوت نکنیم .
